رفاقت دوست داشتني ترين و با مزه ترين خواستني است كه اگر روی پوست و پوستهی رفاقتی را که پاگرفته و پامیگیرد را، حتی اگر بگردی پیدا نمیکنی نوشته باشد تاریخ مصرف، تاریخ انقضاء. آنها که آلبومی یا دفتری برای ورق زدن دارند یا روزهای دور شدهای برای یاد کردن اما میدانند که رفاقت از دست رفتنی است، حتی اگر از بین نرفتنی باشد. برگهای دفتر زندگی پر میشود از چهرههایی که بودهاند و رفیق بودهاند و نفس به نفس راهی با ما آمدهاند و امروز کنار هم نیستیم. به دلیل و بیدلیل. بهانهی با هم بودن دورهاش میگذرد، دلیل با هم بودن کم یا گم میشود. جا به جا میشوی یا جابهجایت میکنند. خسته میشوی از آدمها و آدمها خسته میشوند از تو…
بر که میگردی پشتت پر است از چهرهی رفیقها. آنها که هر چه میکنی نامشان را به یاد نمیآوری. آنها که هر چه میکنی تا نامشان را به یاد نیاوری. آنها که دلت لک زده برای دیدنشان. آنها که خشمگین میشوی از یادکردنشان. آنها که غمگین میشوی. آنها که لبخند میزنی. آنها که فقط اشک میریزی با یادشان. به این جای زندگی اگر رسیده باشی حتمن فهمیدهای رفاقت چیزی است که از دست میرود مگر آن که خلافش ثابت شود. رفاقت داشتهی شیرینی است که داشتنتش سخت است. رفاقت گیاه کم طاقتی است زیر باران بلای زندگی. که اگر تنه بگیرد و سربلند کند، سپرت میشود زیر همان باران بلا.
یک جایی هست که تن دادهای به سایهی امن رفاقتِ بیمرگی و طعم داشتنتش را مزمزه میکنی و غم دنیا هم که ببارد غم به دلت راه نمیدهی. دلت گرم است که رفیق داری. دست اما که میکشی به تنهی ستبرش، یادت میآید آن که این تنه را تناور کرده فقط تو نبودهای و گاهی حتی تو نبودهای. یادت میآید رفیقی بوده که پای این رفاقت نشسته و کشیده و مانده و آن رفیق تو نبودهای. این را میتوانی بگذاری به حساب بزرگی خودت، یا بزرگواری رفیقت. گرچه بزرگترین، همین رفاقت است که ریشه کرده.
همیشه رفاقتهایی هست که هیچ دوری و پیری و تغییري حریفشان نیست. همیشه رفیقهایی هستند که رفاقت را میپایند و دلگیر و دلزده و دلمرده نمیشوند. دست تو را در باد و باران و تاریکی رها نمیکنند. همیشه رفیقهایی هستند که تا آخر راه رفيق اند. هر چقدر که تو خوب باشی یا خوب نباشی. پای این رفاقتهای پایدار و سربلند که آغوش نبستهاند هیچ وقت به پاییدنت، فقط میشود سرخم کرد و سکوت کرد.
من، اگر ماندهام و به باد نرفتهام، یکی مال همین است که دستم را رفاقتی گرفته و رها نکرده که بیش از آن که لایقش باشم سایهام بوده. افسوسی نیست که دو دست بیشتر ندارم. همین کافی است. من خیال میکنم راه اندازه کردن رفاقتها شمردنشان نیست. وزن کردنشان است و تکان دادنشان. این نوشتن سپاس کوچکی است از رفاقتهایی که پای من ماندهاند و پاییدنم. سپاسی بسیار کوچک در برابر بزرگیای که برای من کردهاند. سپاس از تمام رفيقان تا ته خط.همين....


.
