تبليغاتX
بن سرخ

بن سرخ

كوهنوردي با رويكردي اجتماعي

رفاقت دوست داشتني ترين و با مزه ترين خواستني است كه اگر روی پوست و پوسته‌ی رفاقتی را  که پاگرفته و پا‌می‌گیرد را، حتی اگر بگردی پیدا نمی‌کنی نوشته باشد تاریخ مصرف، تاریخ انقضاء. آن‌ها که آلبومی یا دفتری برای ورق زدن دارند یا روزهای دور شده‌ای برای یاد کردن اما می‌دانند که رفاقت از دست رفتنی است، حتی اگر از بین نرفتنی باشد. برگ‌های دفتر زندگی پر می‌شود از چهره‌هایی که بوده‌اند و رفیق بوده‌اند و نفس به نفس راهی با ما آمده‌اند و امروز کنار هم نیستیم. به دلیل و بی‌دلیل. بهانه‌ی با هم بودن دوره‌اش می‌گذرد، دلیل با هم بودن کم یا گم می‌شود. جا به جا می‌شوی یا جابه‌جایت می‌کنند. خسته‌ می‌شوی از آدم‌ها و آدم‌ها خسته می‌شوند از تو…

بر که می‌گردی پشتت پر است از چهره‌ی رفیق‌ها. آن‌ها که هر چه می‌کنی نامشان را به یاد نمی‌آوری. آن‌ها که هر چه می‌کنی تا نامشان را به یاد نیاوری. آن‌ها که دلت لک زده برای دیدن‌شان. آن‌ها که خشمگین می‌شوی از یادکردن‌شان. آن‌ها که غمگین می‌شوی. آن‌ها که لبخند می‌زنی. آن‌ها که فقط اشک می‌ریزی با یادشان. به این جای زندگی اگر رسیده باشی حتمن فهمیده‌ای رفاقت چیزی است که از دست می‌رود مگر آن که خلافش ثابت شود. رفاقت داشته‌ی شیرینی است که داشتنتش سخت است. رفاقت گیاه کم طاقتی است زیر باران بلای زندگی. که اگر تنه بگیرد و سربلند کند، سپرت می‌شود زیر همان باران بلا.

یک جایی هست که تن داده‌ای به سایه‌ی امن رفاقتِ بی‌مرگی و طعم داشتنتش را مزمزه می‌کنی و غم دنیا هم که ببارد غم به دلت راه نمی‌دهی. دلت گرم است که رفیق داری. دست اما که می‌کشی به تنه‌ی ستبرش، یادت می‌آید آن که این تنه را تناور کرده فقط تو نبوده‌ای و گاهی حتی تو نبوده‌ای. یادت می‌آید رفیقی بوده که پای این رفاقت نشسته و کشیده و مانده و آن رفیق تو نبوده‌ای. این را می‌توانی بگذاری به حساب بزرگی خودت، یا بزرگواری رفیقت. گرچه بزرگترین، همین رفاقت است که ریشه کرده.

همیشه رفاقت‌هایی هست که هیچ دوری و پیری و تغییري حریف‌شان نیست. همیشه رفیق‌هایی هستند که رفاقت را می‌پایند و دل‌گیر و دل‌زده و دل‌مرده نمی‌شوند. دست تو را در باد و باران و تاریکی رها نمی‌کنند. همیشه رفیق‌هایی هستند که تا آخر راه رفيق اند. هر چقدر که تو خوب باشی یا خوب نباشی. پای این رفاقت‌های پایدار و سربلند که آغوش نبسته‌اند هیچ وقت به پاییدنت، فقط می‌شود سرخم کرد و سکوت کرد.

من، اگر مانده‌ام و به باد نرفته‌ام، یکی مال همین است که دستم را رفاقتی گرفته و رها نکرده که بیش از آن که لایقش باشم سایه‌ام بوده. افسوسی نیست که دو دست بیشتر ندارم. همین کافی است. من خیال می‌کنم راه اندازه کردن رفاقت‌ها شمردن‌شان نیست. وزن کردن‌شان است و تکان دادن‌‌شان. این نوشتن سپاس کوچکی است از رفاقت‌هایی که پای من مانده‌اند و پاییدنم. سپاسی بسیار کوچک در برابر بزرگی‌ای که برای من کرده‌اند. سپاس از تمام رفيقان تا ته خط.همين....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:21  توسط ف ف  | 

قله جانستون در ۳۵ کیلومتری شمال شرقی تهران در منطقه رودبار قصران و فشم و ابتدای صعود روستای آبنیک می باشد.

در ساعت 9.30 صبح مورخه 6/2/91 پس از نيم ساعت تاخير از مهاجران به سمت اراك و پس از سوار شدن ديگر همنوردان در ساعت 10.50 از اراك با يك دستگاه ميني بوس به سمت تهران حركت كرديم .در ساعت 16.30 پس از گذر از فشم به روستاي آب نيك رسيديم. با هماهنگي مسئولين حسينيه در آنجا مستقرو آماده شب ماني شديم .امكانات حسينيه خوب . برخورد ساكنين با تيم ما بسيار خوب بود.كه جاي تشكر و قدرداني بسيار دارد.پس از جا بجايي وسايل، به همراه تعدادي از همنوردان به قصد شناسايي مسير از حسينيه خارج و در امتداد رودخانه حدود يك ساعت جلو رفتيم و مسير هاي عبور از رودخانه را شناسايي نموديم .صبح روز هفتم ارديبهشت 91 در ساعت 6 بامداد حسينيه را به قصد صعود قله جانستون ترك و پس از يك ساعت پياده روي از مسير پاكوب و در امتداد رودخانه و در انتها با كمي ارتفاع گرفتن از گردنه سنگي زيبايي عبور نموده .در اين محل دشت زيباي جانستون قابل رويت است.حدود سي دقيقه بعداز گذر از گردنه به دو راهي مي رسيم كه محل جدا شدن مسير صعود قله خرسنگ از جانستون است.با توجه به برنامه ما (صعود قله جانستون)با كمي كم كردن ارتفاع به انتهاي دره و پس از عبور از رودخانه سوار بر يال كم برف جنوبي جهت رسيدن به خطالراس شديم.لازم به ذكر است در اين فصل به دليل پر برف بودن مسير صعود نرمال و خطر سقوط بهمن در دهليزهاي مسير از صعود نرمال صرفنظر و مسير جنوبي را كه كم برف تر است را انتخاب نموديم.پس از صعودي آرام در هوايي متغيرو با كمي افت و خيز به نزديكي خط الراس رسيديم.در ارتفاع 3500 متري با پهنه برفي گسترده اي كه سرتا سر مسير را پوشانده بود مواجه و به دليل عمق زياد برف و نرمي آن و نياز به برفكوبي از سرعت صعود ما كاسته و پس از تلاش بسيار و برفكوبي سنگين موفق شديم جايي ما بين قله هاي وزواب و جانستون جنوبي سوار بر خط الراس كه پوشيده از نقاب برفي بود ،شويم.در اين موقع با جبهه هوايي نامناسب روبروكه به شدت ديد را محدود و بارش بي امان برف حركت را دشوار مي كرد.با احتياط زياد و در حمايت بقيه اعضا تيم موفق شديم در ساعت 13 پاي بر قله زيباي جانستون بگذاريم.پس از گرفتن عكس و اجراي مراسم به تشخيص سرپرست به دليل ديد كم و امكان پر شدن جا پاهاوگم كردن مسير سريعا شروع به كم كردن ارتفاع و پايين آمدن كرديم.پس از خارج شدن از مه و مشخص شدن مسير در زير برف و باراني بهاري كمي استراحت و در نهايت موفق شديم در ساعت 16.30 دوباره به روستاي آب نيك برسيم.در آنجا پس از جمع آوري وسايل و سوار شدن به ميني بوس گروه به سمت اراك حركت و در ساعت يك بامداد 8 ارديبهشت آخرين نفر از گروه سالم به مقصد رسيد.

 

توضيحات:

1-      آب آشاميدني در سرتاسر مسير و تا سه ساعتي قله در دسترس مي باشد.

2-      آنتن دهي موبايل در اكثر مناطق خوب است.

3-      قله مذكور فاقد جانپناه مي باشد اما در دو راهي قله خرسنگ ،جانستون غار دست ساز بيوك آقا قابل استفاده است.

4-      بهترين زمان صعود ، با توجه به حجم برف امسال حدود اواسط خرداد مي باشد.

5-      منطقه زيستگاه حيوانات وحشي است كه نياز به دقت بيشتر در حفظ محيط زيست  دارد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 12:44  توسط ف ف  | 

شايد كمي سخت باشد وقتي افكارت جفت و جور نمي شود ، بخواهي به ضرب و زور مدونش كني و بشود غير از اين بيانش كرد.لااقل به فكر من نمي رسد . هر كاري كه مي كني جا گير نمي شود .اگر دركش سخت است ببخشيد. بخوانيد ، شايد شما بفهميد كه چه مي خواهم بگويم .خودم كه مي دانم.تا به حال به كار فنر فكر كرده ايد؟ روايت من از فنر يك جور ديگر است.

یکم – فنر کارش جنگیدن است. جنگیدن با هر حالتی که در آن است. همیشه می‌خواهد شکلی که تو می‌خواهی نباشد. همیشه می‌جنگد. آرمانش جنگیدن با شکلی است که تو می‌خواهی. آن‌ها اما که این جنگ را با فنر راه می‌اندازند، کارشان با همین جنگیدن است که راه می‌افتد…

سوم – آدم‌ها برای ارزش‌هایشان می‌جنگند. برای آرمان‌هایشان. آدم‌ها گاهی فدای آرمان‌هایشان می‌شوند و آرمان‌هایشان را فدا نمی‌کنند. گاهی عزیزترین‌هایشان را هم فدا می‌کنند پای آرمان‌هایشان، یا حتی از آن هم غم‌انگیزتر، عزیزترین‌هایشان را حرام می‌کنند پای آرمان‌هایشان. آدم‌ها گاهی تبدیل می‌شوند به آرمان‌ها و ارزش‌هایشان. می‌شوند تابلوی ارزش‌هایشان.

باید آدمی که از همه‌ی زندگی بیشتر می‌خواهیش، آرمان‌هایش را فرو کند به قلبت تا بفهمی درد یعنی چه. وقتی آدمی که همه‌ی ارزش‌های توست بایستد روبروی تو برای آرمان‌هایش، حس ناخوش‌آیندِ تاریک و تلخی شتک میزند روی قلبت و خودش را زمزمه می‌کند و تو با انگشت پاکش می‌کنی و باز می‌جنگی و به روی خودت نمی‌آوری.

چهارم – وقتی می‌جنگی، یا می‌بری یا می‌بازی. وقتی می‌جنگی سرباز ارزش‌هایت هستی. وقتی می‌بری فاتح ارزش‌هایت. وقتی می‌بازی گورکن ارزش‌هایت. آدمی که همه‌ی ارزش‌های توست اما، وقتی از تو می‌برد یا تو را می‌بازد پای آرمان‎‌هایش، نفرتی از همه‌ی وجودت فریاد می‌کشد و آرمان‌ها را نفرین می‌کند و تو می‌شنوی و به خودت می‌پیچی و دم نمی‌زنی. باید آدمی که همه‌ی ارزش‌های توست، تو را قربانی کند پای آرمان‌هایش تا این تلخی را بفهمی.

اما از این تلخ‌تر را کاش هیچ کس نفهمد. کاش هیچ کس نبیند. وقتی آدمی که همه‌ی ارزش‌های توست و تو را پای آرمان‌هایش باخته یا فروخته، به آرمان‌هایش پشت کند، آرمان‌هایش را عوض کند، آرمان‌هایش را فراموش کند. این سنگین‌تر از آن است که فراموش کنی، پوچ‌تر از آن که بمیری، تلخ‌تر از آن که بخندی، مسخره‌تر از آن که گریه کنی. ارزش‌هایت را باخته‌ای و ارزش‌هایت ارزش‌هایش را. دیگر نمی‌جنگی. دیگر بردن مهم نیست. باختن هم. قصه این است که دیگر نمی‌توانی که بجنگی. چیزی نمانده که به خاطرش بجنگی. چیزی نمانده که ارزش جنگیدن داشته باشد.

دوم – فنر وقتی زیاد کشیده شود دیگر نمی‌جنگد. تنها راه پایان جنگ برای فنر همین است. اگر خود فنر این را نمی‌فهمد، آن‌ها که کارشان با جنگیدن فنر راه می‌افتد لااقل باید این را بفهمند.همين....  

پ.ن : مرتب نبودن شماره پاراگرافها عمدي است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 20:27  توسط ف ف  | 

در مسير صعودم ، تنها به سوي قله خسته نشسته ام میان شبی و سقفم ستاره است و آسمان سیاه. زیراندازم خاک است و سنگ و دنیایم سرما و تنها چراغ شعله ای است که از هیمه گر گرفته پیش رویم ومیسوزد. تنها صدا، دل چوب است که گاه و بی گاه می ترکد و دلش که آب می شود به ناله ممتدی و تنش که می شکند از آتش. ميانه تیغ سرمای شب رد گرمایی روی صورتم انگشت می کشد و بی طاقتم می کند. آتشت قصه مصور رنگینی است از جنگ نابرابر گرمایی اندک با سیاهی و سردی بی پایان. از گداختن و خاکستر شدن تا رقص رنگ و شعله در میان چوب تا هرم بی رنگ و گرمی که رها می شود از سر شعله ها و به آسمان می پرد. حتی اگر نگاه بدزدم از آتشت، سایه روشنش روی سیاهی زمین رهایم نمی کند و قصه اش را فریاد می زند. و من حتی اگر اهل آتش و هیمه و سوختن نباشم و چشم ببندم  و دم نزنم تا فصل خاکسترت، گرمای نشسته بر تنم را نمی توانم که نفهمم اي رفيق. بوی دود و چوب سوخته را. به هر کس برسم فریاد می زنم از ضیافت آتش می آیم. از مرگی به نام سوختن و گرما بخشیدن. از تو مي گويم ،كريم .همين....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 17:11  توسط ف ف  | 

مي دانم منسجم و يكپارچه نيست نوشته هايم .به فراخور زندگي و رويدادهايش مي نويسم .اين بار به ياد رضا.

درست يادم نيست چندسال پيش بود . دبيرستان می رفتم و به معنی عميق و دقيق کلمه عاشق داريوش بودم . آن سالها با بچه های محل دار و دسته ای شده بوديم .عاشق داريوش و از همه شديدتر حسين ، حميد و احمد و رضاومن . رضا هم محل ما نبود همكلاس بوديم  ما دو نفر فقط يک نقطه مشترک در زندگی داشتيم : "داريوش" . من يه بچه شيطون بودم و كمي تو كار درس!!! اون اما درس را ول كردو كارگر دكان باباش شد تو كفاشي. داريوش شده بود اسم رمز رفاقت ما . از صبح تا شب با هم بوديم . در روزگار نوار کاست و ويديو دو سال گشتيم تا تمام آهنگهای داريوش را جمع کرديم, تصويرمان از داريوش هم خلاصه ميشد به فيلم فرياد زير آب وبعد انقلاب کنسرت لندن با کيفيت زهرمار

من و رضا، داريوش را به يک اندازه دوست داشتيم اما نه به يک طريق . رضا ميخواست تا جايی که ميتوانست شبيه داريوش باشد و “تا ميتوانست” شامل اينها ميشد: موی داريوش , ريش داريوش , تيپ داريوش , درد داريوش و گرد داريوش . اول سيگاری شد ( راستش منهم مدتی شدم ) بعد حشيش و …. کم کم برنامه فوتبال توی کوچهء بچه ها تبديل شد به بساط توی خونه. نوار داريوش و دود و دود و دود … . قسم خورده بودم که دودی نشوم و نشدم , ولی نميشد نرفت وقتی همه بچه ها با هم جمع ميشدند و ميخواندند. يک روز رضا گفت عاشق راحله ناصر اينها شده , مثل فرياد زير آب …و از اين داستانها .خلاصه من رفتم سربازي و رضا رفت پي كارش...تو دوران جنگ مرخصي كيميا بود .هر وقت مي رفتم مرخصي حال رضا هي خرابتر ميشد. بعد سربازي من كار پيدا کردم و ازدواج واز آن محل رفتم . روز هاي عيد چند سال پيش كه رفتم محل قبليمان عيد ديدنی . بجای رضا يک عملی تمام عيار ديدم . گفت عمو فريدون, تو و داريوش سر و سامون گرفتيد. راحله شوهر كرد، الان هم دو شكم زائيده. اون وقت من شدم “نيستی” . همان روزهايی که “دوباره ميسازمت وطن” را داريوش خواند رضا را سر محسني ديدم . به يک تاکسی آويزان شده بود و دشت ميخواست . آنقدر پيله کرد تا کتک خورد و رفت . مرا نديد و منهم …. هفته پيش خبردار شدم 3 ماه قبل کنار خيابان تمام کرده . گمان نکنم از مردنش کسی حتی مادرش ناراحت شده باشد . برای خود من که سالها پيش مرده بود. اما يک جمله خيلی خرابم کرد : همسايه مشترکی که اين خبر را داد گفت خانواده اش ” حتی ” برايش مجلس ختم گرفتند. اينها را نوشتم به حرمت کودکی رضا و خودم و اينکه ميشد من جای او باشم . مرگ رضا و ناصر و حسين و خانه خراب شدن …. نمی دانم گناه کيست ! ميدانم گناه داريوش نيست . اين همه آدم که ديروز غفلت داريوش را زندگی کردند و امروز همتش را نمی بينند . اما اين بار بدوش داريوش ها هم هست به تعداد تکرار اين فاجعه .

تويی که اين مردن غصه دارت کرد اگر وقت کردی يک بار “چنان دل کندم از دنيا…” را گوش کن و يادت باشه من و رضا اولين بار با اين آهنگ سيگار کشيديم و سعی کن سيگار نکشی . سيگار چيز بديه… ميخوام کاری که رضا بهم گفت رو بکنم . کاری خيلی بزرگتر از قد خودم . آرزو كن .

 این نوشته بیوگرافی نبود که نه نویسنده اش آدمی بود لایق این توجه نه زندگیش ویژگی خاصی داشت متفاوت از بقیه نه این واقعیت زندگیش بود. قصه هم نبود چون حتی یک کلمه هم تخیل و داستان پردازی نداشت. آجرهایش زندگی یک نسل بود و من فقط اجازه داشتم جای آدمها و تاریخها را با هم عوض کنم. کوتاه بود چون قرار نبود حوصله هیچ خواننده ای را امتحان کند. خلاصه که این، همه زندگی من نبود و این همه هم زندگی من نبود. همين....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 10:10  توسط ف ف  | 

اراكي بودن افتخار من است.اماباور ندارم این ریشه و اصل و نسب را! پدر و مادر م متولد اراك بودند. من نسل اندر نسل اراكي نیستم.آخر اراك قدمتي ندارد كه نسل اندر نسل باشد.اصل و نسب پدر و مادرم از همين خاك بوده است. من متولد اراكم. شهری که شهروندیش شرمندگی دارد. شهر دود و داد و صنعت، شلوغی و آلودگي. شهر بی نظمی و در دل هم پیچیدن. همان در دل هم پیچیدن هایی که نمی گذارد هیچ کداممان به هیچ کجا برسیم. من بچه اراكم!

این شرمندگی اما دلیل نمی شود من معتاد شهرم نباشم. معتاد همین جور و ناجورهایش. هر کجا باشم به هفت روز که برسد انگار رگهایم را سیم می کشند. تا دور خيابان کودکیم( محسني) نچرخم هم آدم نمی شوم. در کمال خجالت، من بنديه این شهر در هم ریخته ام. انگار گاهی تنم می خارد برای آزار و طعنه و فرصت طلبی ها و کلاه گذاشتن و کلاه برداشتن های آدم هایش. گاهی که دورم از شهرم.

اما وقتهایی از سال هست که اگر دود نيروگاه برق بگذاردو باد هم موافق، می شود سرم را پایین نیندازم برای دوست داشتن شهرم. روزهای اول بهار را می گویم. این روزها اراك وظیفه اش را یادش می رود انگار. آخر گمانم اراك وظیفه اش کشتن حواس پنچ گانه است. بهار که می شود اما، گنجشک ها می ریزند به کم نیاوردن جلوي صداي بوق ها و همهمه ها. نفس کشیدن از جیره بندی در می آید. باران که می زند به نو برگ های سبز شده مست می شوم و یادم می رود باید به جایی و کاری برسم. گاهی انگار کسی دستمال دست می گیرد و می کشد به چشمهای دود گرفته مان. رنگ ها تازه معلوم می شوند. حتی گاهی می توانی دورتر از ته خیابان عباس آبادوكوهها را هم ببینی. تا یادت بیاید ریزه کاری های چین کوههای بالای شهر را. یا كوه سرخه را که هنوز ناامید نشده از کنار ما صبورانه نشستن. یا ناگهان ببینی سفره این شهر بی سر و ته تا کجا  پهن شده از هر طرف و حواسمان نیست.

من هم جزو همین بازیم همیشه. بازی آدمهایی که می دوند و گاز می دهند و هیچ وقت نمی رسند. بازی آدمهایی که انگار می گردند دنبال غصه و حرص های نخورده. جزو همین آدمها که منتظر تلنگرند تا مثل گربه به هم بپرند و هم را زخم بزنند. بازی آدمهایی که از همه چیز طلبکارند و شاکی. اما چند روزی در بهار هست که چیزی تکانم می دهد و دمی بیدارم می کند. آرام راه می افتم به خیابان آشنایی که آخرش هیچ کس منتظرم نیست و دور می شوم از جایی که آدمها خون خونشان را می خورد که چرا هنوز نرسیده ام. خیره می شوم به تک تک صورت هایی که آشنا نيستندو رد می شوند. به همه جنبنده هایی که میان جوب ها می لولند. به زخم ناسور سنگفرش های چند بار کنده و وصله شده. به موتور سوارهای توی پیاده رو و آدمهای وسط خیابان و ماشین های پارک کرده روی جوب.

چند روز اول بهار مرا می کند یک شاعر مسلک ابله که انگار تافته جدا بافته این شهر است. انگار صاحب این شهر است. انگار نه انگار که هزار بدبختی دارد. چند روز اول بهار اراك آن قدر مرا دنبال خود می کشد که گاهی گم می کنم از کجا آمده ام و کجا می خواهم بروم. شاید برای همین است که چند روز اول بهار اراك فقط همین چند روز است.

اما باور کنید اراك به همین چند نفس عمیق در بهارش زنده است. باور کنید  آدمهای بهاراراك  همه آرام تر و صبورترند. من سالهاست بعد از کشتن بهار دراراك  ، همه سال یواشکی تک تک چهره های گرفته مثل خودم را می پایم. سبزی بهار آخرین سنگر فتح نشده مهربانی و آرامش در اراك من است.همين....

Bottom of Form

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 14:34  توسط ف ف  | 

نمی شود ساده از کنار نوروز گذشت .نمی خواستم این چنین  نشد.می‌دانم خیلی‌ها حوصله‌ی عید را ندارند. خیلی‌ها عید را دوست ندارند. اما حتی آنها هم می‌دانند، عید از آن چیزهاست که هیچ چیز جلودارش نیست. می‌آید و کار خودش را می‌کند و می‌رود. همه را مجبور به خودش می‌کند و حرف و منطق سرش نمی‌شود. پدرِ بزرگ‌ترها را درمی‌آورد تا دنیا چند روزی به کام بچه‌ها باشد و بچگی کردن.

من از آن دست آدم‌ها هستم که فرو رفته‌اند در این رگ و ریشه‌ی اهورایی. از آن‌ها که یلدا و نوروز پررنگ‌ترین شب‌ها و روزها است برایشان. از آن‌ها که حتی وسط عروسی ، بر فراز قله ها هم با ای ایران می‌ایستند دست بر سینه و می‌خوانند و اشک می‌ریزند. از آن‌ها که حتی تا همین دو سال پیش به هر بهانه‌ای همین پرچم سه رنگ را در آغوش می‌کشیدند و می‌بوسیدند. از آن‌ها که بدون زبان فارسی آدم دیگری هستند و با آن آدم دیگری، ایران گلدان من است و بیرون این گلدان حتی خراب و ویران، می‌دانم نمی‌مانم و زود و تلخ می‌میرم.

این رگ و ریشه‌ی اهورایی اما برای من شکل کوروش و داریوش و ریش بلند بافته و لباده و نقش برجسته‌ی سیمرغ و اسب و خر هخامنشی نیست. از این که ساکن خاک دیرینه‌ای هستم راضیم، اما افتخاری برایم ندارد. لااقل با این شر و شکلی که امروز زندگی می‌کنیم ندارد. بیشتر دوست دارم بدانم آنها که روزگاری زیر پرچم ایران بوده‌اند و امروز نیستند چقدر به آن روزها افتخار می‌کنند و چقدر دوست دارند زیر این پرچم برگردند. این مهم‌تر است برایم تا ادعای ارث پدری کردن بر تا کجای دنیا که دیروز ایران من بوده. می‌دانم قوم سخت کوش ولی عبرت ناپذیری بوده‌ایم. می‌دانم از هزار هجوم و تاراج با همین سنت‌ها زنده بیرون امده‌ایم و این یعنی هزار بار باز گذاشته‌ایم هجوم و تاراج به سرمان بریزد. می‌دانم مردم شادی نیستیم. می‌‌دانم مردم یکپارچه‌ای نیستیم. می‌ترسم حتی ملت نباشیم. می‌دانم نیاکان این خاک خلق و خوی نیک کم نداشته‌اند و خوب است کوشش کنیم به داشتنش. اما گمان نکنم بخواهم به عهد و رسم آن دوران زندگی کنم. پادشاهانی که دادگرترین‌شان هم گردن زدن و از چشم تپه ساختن منصفانه‌ترین مجازاتشان بوده و هر چه بوده روزگاری بوده که گذشته. اما ما حتمن بهترین مردم دنیا نبوده‌ایم. اگر بودیم حالا این‌جا نبودیم. اگر اینجا هستیم لابد عیب و علتی داشتیم و داریم که باید بشناسیم و درمانش کنیم. درمانش هم شبیه نیاکان اهورایی شدن نیست. یاد گرفتن از آن‌هاست و عبرت گرفتن از آنها.

من با همه‌ی عشقی که به این خاک دارم تا سه پشت خودم را بیشتر نمی‌شناسم و شک ندارم تا بوده‌اند کشاورز و کارگر و سرباز بوده‌اند و گمان می‌کنم در این بی فخر بودن‎‌ها گناهی نیست. نوروز برای من به دوش کشیدن پرچم سنگین یک امپراتوری ورشکسته‌ی 2500 ساله نیست. چیزی است بسیار ساده‌تر و خواستنی تر. سفره‌ای پر از زندگی است که مادربزرگم می‌چیده و اسکناس نویی است که پدر به من مي داده است. دید و بازدید زورکی است از کسانی که خیلی را همین سالی یک بار می‌بینی و بعدها می‌فهمی خوب شد که رفته‌ای و دیده‌ای. حس و حال و هیجان دویدن و مسابقه‌ی خانه تکانی شب عید را سر وقت بردن است. من هم مثل همه بارها دیده‌ام لحظه‌ی سال تحویل هیچ معجزه‌ای اتفاق نمی‌افتد و باز هم دویده ‌ام. حتی آن‌ها که غر می‌زنند هم می‌دانند و می‌دوند و به موقع نو می‌شوند، همین طور که غر می‌زنند. نوروز وادار شدن به بهار است.

تحویل سال قرار نیست معجزه کند و غم‌ها را بشوید و کینه‌ها را ببرد و ظلم‌ها را تمام کند. تحویل سال اصلن قرار نیست معجزه کند و معجزه‌اش همین است. تحویل سال برای من فقط یعنی این که ملتی قرار گذاشته سالی یک بار، یک روز، در لحظه‌ای با هم به غم و ظلم و تلخی بخندد و شادی کند. بی آن که درمان و چاره‌ای برای این همه تلخی داشته باشد.

باور کن دیر نمی‌شود برای غصه. از چیزی هم عقب نمی‌مانی. همه تلخی‌ها به عمر یک تاریخ، هستند و بوده‌اند و خواهند بود. یک روز رهایشان کن وقتی یک سال تو را رها نمی‌کنند. میر نوروزی عید بچه‌ها هستند. بگذار امیری کنند. بگذار حتی کودکی خودت هم کمی نفس بکشد. این هیچ ربطی به هیچ نیای اهورایی ندارد. این سنت و سفره را ملتی رنج کشیده و محروم از آزادی یک تاریخ است به دوش کشیده‌ و شمعش را روشن و سبزه‌اش را سبز نگه‌داشته. باور کن آن‌ها هم مثل من و تو آدم‌های غمگین و ستم‌کشیده‌ای بوده‌اند. باور کن اگر نوروز یادگار روزگاری طلایی بود نوروزمان پیروز نبود. هر روزمان نوروز بود.

غم را دوام بیاوریم. نوروز شاید تنها روزی است که همه ما ملتی هستیم با نام و نشان. به نام ایرانی. هم را تنها نگذاریم. نگذاریم غم و ستم همین یک روز تازگی و کنار هم بودن را هم از ما بگیرد. هم را تنها نگذاریم.

عیدتان مبارک. غم‌تان کم. لب‌تان پر خنده.همین....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 7:33  توسط ف ف  | 

 نو شدنت مبارک هم وطنم .عیدتان مبارک همنورد. عید نفسش به کوچه ها افتاده و بویش به باغچه ها. بچه ها را یادتان نرود شب عید. صاحبان کوچک عید، حتی اگر گدا، حتی اگر دزد، حتی اگر خیابان خواب. شما  چند روز بیشتر وقت ندارید تا یک عیدی به بچه هایی که از کنارتان رد می شوند بدهکار نشوید. بدهکاری بد دردی است. عیدی بدهید. اسکناس نو و تا نخورده. عیدی بدهید. عیدی بدهیدیادمان نرود اميد و شاد کردن بچه ها بزرگترین وظیفه این روزهای ماست. نوروز بیش از این که بهانه ای باشد برای خوشی و شادی، همیشه پرچمی بوده برای سرسختی و جنگیدن ساکنین این خاک. برای مردم سرزمینی که ترک و تازی و تاتار قرن ها لگدمالش کرده وتنها  هنوز سفره هفت سین قدیمی ترین سفره اش مانده برايش.براي  ما ملت نامراد که انگار همیشه همه چیز داریم به جز روز خوش و دل خوش، مگر غیر از این بوده که این سبد سبز سبزه را به کوری چشم تبر داران و شمشیر زنان و محتسبان تنگ چشم دست به دست کنیم نسل به نسل؟

دوست ندارم آرزوی بی سر و ته کنم. آرزوی فراوانی در آغاز سالی که از بهارش پیداست. آرزوی صلح در لحظه هایی که تنها انتخاب مانده مان هنوز جنگیدن است یا پس نشستن. آرزوی تندرستی کنم و شادی . دوست دارم آرزوهای کوچک و شدنی کنم برای خودمان.

آرزو می کنم لحظه تحویل سال بتوانیم  نگاه کنیم به شمع و سبزه سفره که به قدر یک تاریخ منتظر نشسته بودند سر این سفره که بفهمیم شان و نگاه آشنا بیندازیم شان و لبخند بزنیم به سخت جانی شیرین مان که هیچ دیو و جادو و خزانی جلو دار بهارمان نیست. هر چند دیر هر چند دور. آرزو می کنم به رسم سال نو امسال تمام و کمال عمل کنیم و دلگیری های مان را از خودمان پرت کنیم به صورت این سال نحس و دست هم را بگیریم بی دلگیری و هم را ببخشیم و یادمان بیافتد چیزی که کم نداریم شکر خدا دشمن است و دوستان را دریابیم برای فردا. آرزو مي كنم در  سال نو همه كوهنوردان فاتح و سلامت باشند و  ايمني را در راس كارهايشان بدانند.  يادمان باشد زمین باز برگشته به نقطه شروع و ما را می خواند به شادی و نو شدن و دوباره شدن.همين....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 10:5  توسط ف ف  | 

مرخصي هايم را جمع كرده بودم كه به كوه بروم ، اين باد ديوانه نگذاشت ما را . مانده ام با چند روز مرخصي كه اگر استفاده نكنم سوخت مي شود .من هم  كه هميشه دنبال گرفتن حقم ! اين روز ها جدا از خانه تكاني فرصت ِ بيشتري براي نوشتن دارم . می خواهم یک اتفاق واقعی را تعریف کنم. رد یک درد بد که هر چه به رویم نمی آورم از سرم نمی رود.روزهاي دم عيد است و بيشتر به اراكم سر مي زنم .مواقع تنهايي راسته خياباني و تماشاي مردم. بي هدف مشغول گشت زدن كه به بيمارستان ...مي رسم .نمي دانم چه مي شود ولي هر چه بود چشم كه باز كردم و به خودم كه آمدم در بيمارستان بودم در بخش سوختگي ، همان بخشي كه چند سال پيش عمو منوچهرمان ....و ديگر.صدای پای تندی میپیچد به پیچ راهروی ملاقات. دخترکی است که بطری نوشابه اش را آب هویج خانگی پر کرده. تکرار زیر لبش نزدیک که می شود می فهمی بابا است. پرسان نگاه می کند. گیج اشاره می کنیم به مریض تازه. فرو می ریزد به شیشه بين اتاق و اشک و چادرش بی حواس می لغزند و می ریزند. فرو می رود و فرو می ریزد. سالها انگار طول می کشد زمزمه هایش و نفرین هایش و اشک هایش و نفس های بریده اش. گریه می کند که چرا نریختی روی ماشین که صاحبش بمیرد به حق علی…چند نفری می پیچند به راهرو و پیش ترشان پیرمرد کوتاه قامت صورت گرد مو سپیدی که عصایش بلند می شود به نهیب دخترک با اخم و تشر. دخترک كنار می رود به عقب تر تا عمو جایش را بگیرد. ناچار و مضطرب و پشیمان هر کدام جمله ای از فاجعه را می گویند. راننده خاور بود. دودانگ و شریکش چهار دانگ . ماشین را شب رو به پسرش سپرده چند ماه پیش. چپ می کند توی جاده. ماشین اسقاط می شود و مرد از یک دست و یک پا ناقص. با چند سر عائله و بی درآمد و بدهکار و مقصر و ازکار افتاده و شریکی که خسارت طلب می کند و کوتاه نمی آید. دیروز میان دعوایشان بنزین می ریزد روی خودش کنار ماشین و کبریت می کشد… غم و بغض نمی گذارد نگویند بی وقفه برای ما گوش های غریبه و غرور زخم خورده تاب نمی آورد این نداری و تحقیر را. عمو می گوید. مردم خیال می کنند نداشته ایم یا نخواسته ایم کمک برادر کنیم حالا. دختر توی این دنیا نیست. چشم برنمی دارد از تن سوخته روی تخت. مرد سر که بر می گرداند به سوی شیشه دخترک جان می گیرد. صدا نمی آید و نمی رود. وقت ملاقات می رود و یک جای سوخته روی دل ما می ماند. درد خودمان یادمان می رود…

بقیه اش را نمی دانم. نه کنجکاوم بدانم نه فرقی می کند که بگویم. او یا می میرد یا می ماند. یا سر می گیرد یا نمی گیرد. آن دخترک هم یا بدبخت می شود یا خوشبخت. می شد اصلا از رانندگی در شهرمان بنویسم. از روش های مبارزه مسالمت آمیز اجتماعی یا عاشقی یا زمستان. می شد این چند خط را قصه ای کنم و کتابی. می شد شماره حساب بدهم و کمکی جمع کنم برای نجات خانواده ای. می شد متن ادبی سوزناکی بنویسم به جای این روایت بی سر و ته سیخکی. من اما دیگر نمی توانم. بریده ام. بریده ام از زندگی میان درد و زبان به دهان گرفتن. گاهی از شرم. گاهی از ترس گفتن و ریختن حریم آدمی با دادن نشانه ای، برای آن ها که مرا یا او را شاید بشناسند. گاهی به هر دلیلی. من پر از قصه های درد شده ام. قصه هایی که زندگی می کنند کنارم. نه این که میان متنی چند خطی بیایند و تلنگر بزنند و بروند. نه از آن ها که بشود با چند تومانی یا امضا کردنی یا سردرد یک روزه ای ادای دین کرد و رها شد از شرشان. می خواهم نشان این خانواده را بدهم تا هر کس می تواند برود و پیدایشان کند و کمک شان کند. آدرس شان سر راست است. بیمارستانی است دولتی، در شهرستانی یا پایین شهری. فقط کافی است ساعت ملاقات یک ساعتی بروید و کناری بایستید. خودشان پیدایتان می کنند. خودشان برایتان تعریف می کنند.

باور می کنید این آدم ها جدای حمایت و کمک و شماره حساب باید فهمیده شوند؟ آن عموی عصا به دست غیرتی. آن مرد کم عقل که کبریت می کشد به تنش. آن دخترک که دهانش جز به نفرین باز نمی شد. با این نشانی باور می کنید این خانواده را پیدا نمی کنید میان هزار هزار خانواده؟ سوای محبت و کمکی و دست گیری، باور می کنید فهمیدن می خواهد این قصه؟ هم راهی می خواهد؟ هم قدم شدن می خواهد؟ باور می کنید فاصله داریم تا دیدن شان و فهمیدن شان و باورشان؟ باور می کنید؟ باور می کنید آن بی شماری که ما بودیم در خیابان ...سکوت، بیشترش همین خانواده بود؟ باور می کنید گم شان کرده ایم باز؟ باور می کنید باید برویم و بگردیم و پیدایشان کنیم؟ باور می کنید آن مرد شاید همان راننده ای بود که من هفته پیش دوهزار تومان انعام اضافه را ندادم و راندمش؟ باور می کنید؟ سال نو مبارک! ببخشید که تلخی کردم. بگذرید اگر تندی کردم. درد مردم وقتی دیگر فقط درد مردم نیست خیلی درد دارد.همين....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 9:8  توسط ف ف  | 

در روزهاي نزديك عيد وقتي خانه تكاني مي كني به ياد داشته باش كه هر شكسته اي را بي حساب دورنريزي. راستش این نوشته مخاطب خاص دارد. اما کاش به درد کس دیگری هم بخورد. بعضی شغل ها تاریخ مصرف شان به پایان می رسد یا رسیده. امروز دیگر دوره دوره گرد ها نیست. دوره گردهایی که کارشان را جار می زدند و دنبال مان می آمدند تا در خانه. چینی بند زن یکی شان بود که به عمر خیلی از ما قد نداد. چینی شکسته بند می زد و کارش هم سکه بود.

پرسیدی نمی دانی اصلا دلِ مثل چینی ِ بند زده خوب است یا نه؟ من هم فکر کردم نمی دانم. اما فکر که کردم دیدم می دانم. چرا که بد باشد رفیق؟ چینی بند زده یا دل بند زده چرا که بد باشد؟ بهترینش این که یعنی آدم روزگارت نشده ای هنوز. روزگار ظرف یک بار مصرف. که تمام که شد زباله اش کنی. آداب دان اگر باشی با دو انگشت ولش کنی میان سطل آشغال و نباشی هم که شوتش می کنی وسط خیابان زیر دست و پای ملت. آدم روزگار رابطه های یک بار مصرف نبودن چیز بدی نیست. بعد هم که وقتی چیزی را بند می زنی یعنی ارزشش را داشته. به قول خودت مثل چینی بند زده های مادربزرگ می شود. عمر دارد و خاطره. روزگار از رویش گذشته و سرما و گرما دیده و هنوز می ارزد به آن که دستت بگیری و نگاهش کنی. حتی اگر از ریخت افتاده باشد. اصلا همین که نگاه به راه ترکش می کنی و یاد افتادنش می افتی و شکستنش. محکم تر توی دستت نگاهش می داری.

از این ها گذشته، بعضی شکستگی ها را فقط چینی بند زن می شناسد و آن که چینی را شکسته. رد شکستگی می گوید که چینی تو شکستن دیده و هنوز سرپا است. یعنی می شود رویش حساب کرد و گرم و سرد داخلش ریخت. از آن طرف می گوید حواست باشد گرم و سرد را چطور می ریزی. حواست به شکستن باشد. اصلاً همه این ها به کنار. بند نزنی چه بکنی؟ دل شکسته و چینی شکسته را کجای دلت می خواهی نگه داری؟ دست کم چیزی می شود ریخت توی چینی و دل بند زده. می شود گرم و سرد طعم داری را نگه داری میانش و به لبت ببری. بقیه شاید شکسته و بند زده را دوست دارند یا ندارند. برایشان فرقی دارد یا ندارد. برای من و تو اما شکسته و بند زده فرقش روی تاقچه ماندن و انبار شدن است. جنس بند زده شاید زیاد مشتری نداشته باشد. اما جنس شکسته تنها مشتریش خاک انداز است رفیق من.

یک مزه دیگر هم دارد چینی بند زده یا دل بند زده. وقتی دستت گرفتی و بی خیال چرخاندی و براندازش کردی، شاید یاد نگاه خیره چینی بند زن بیافتی وقت بند زدنش. یاد جار زدنش توی کوچه. یاد دوره گردهایی که دوره شان گذشته. آن ها که دنبال مان می آمدند تا در خانه که کمک مان کنند. گمانم همین هم غنیمت است در روزگاری که کاسب کار ها پشت صفحه کلیدشان خیز برداشته اند تا با پای خودت بیایی و غارتت کنند. خودت را و دلت را. شاید مثل من حرص هم بخوری که آیا فقط پیشانی نوشت دوره گرد ها بود که شغل شان تاریخ مصرف داشته باشد؟همين....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 23:30  توسط ف ف  |